X
تبلیغات
رمانهای عاشقانه ( رمانسرا )

 

 رمانهای عاشقانه ( رمانسرا )

       

عشق و ازدواج

شاگردی از استادش پرسید:عشق چیست؟؟؟استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه رابیاوراما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت استاد پرسید چه آوردی؟ شاگرد با حسرت جواب داد هیچ. هر چه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین شاگرد پرسید:ازدواج چیست؟؟؟استاد به سخن آمد که به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاوراما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درخت بر گشت استاد پرسیدکه چه شد و شاگرد گفت به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلوتر بروم باز هم دست خالی برگردم استاد گفت : ازدواج هم یعنی همین

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:52 توسط حمیدرضا

  

       

جوان عاشق

روی تخته سنگی نوشته بودند اگر جوانی عاشق شد چه کند؟

 من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند

برای بار دوم که از آن جا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

  من هم با بی حوصلگی نوشتم بمیرد بهتر است

 برای بار سوم که از آن جا عبور می کردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد

 اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:51 توسط حمیدرضا

  

       

اعتماد نکن

اعتماد نکن به حرفهای قشنگ و عاشقونه     اعتماد نکن به اون که میگه منتظر می مونه

انتظار نداشته باش که تنها با تو باشه وبس  شک نکن تو مطمئن باش با کسای دیگه هم هست

هر چی که داری تو سینه رو نکن نگو           که اینه  برای گفتن رازت لبهای اون در کمینه

به خنده هاش دل نبازی تو با گریه هاش نسازی   اینها همش فریبه که تو رو بگیره به بازی

مواظب باش که نریزی اشکهای ظریفش  مطمئن باش که با احساس هیچ وقت نمیشی حریفش 

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:48 توسط حمیدرضا

  

       

عشق واقعی وجود داره؟؟؟

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو

نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوستم دارند

وسط قصه که میشه سر به سرم میذارند

تا می خواد قصه تموم بشه همه تنهام می زارند

می تونم مثل همه دورنگ باشم و دل نبازم

می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کننند حباب دل سراب بشه

می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

می تونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفها بازم منم مثل اونام

یه دروغگو میشم و همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم ؟

با چه تیری اونی که می خوام شکار کنم ؟

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره؟

تو دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟؟؟

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:43 توسط حمیدرضا

  

       

شب یلدا

دیر گاهی است که تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آینه زمن بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشم مرا خاک کنید

تا نبیند که چه تنها شده ام...

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:40 توسط حمیدرضا

  

       

دریا می خوام منم بهت بگم................

دریا بگذار حرفا مو به تو بگم همی شه

فقط با این کار تو دل من آروم می شه

گمشده ی من هنوز نیومده از سفر

به من نداده یارم از خودش حتی خبر

دریا چرا دل من امشب نمی شه آروم

غصه ی بی کسی هام چرا نمی شه تموم

مگه ما تو ساحلت دل همو نبردیم

بعدش با چشم گریون مگه قسم نخوردیم

تو ، تو که مهربونی از همه کس سر تری

برای دلداره من نامه هامو می بری

دریا اگر گذارت به شهره یارم افتاد

ازش بپرس که از من چرا نمی کنه یاد

بهش بگو تو ساحل، منتظرش نشستم

با این که بی وفا شد هنوز م عاشقش هستم

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:33 توسط حمیدرضا

  

       

 من عاشقم

من عاشقم عاشق کسی که وقتی بهش می گم دوسش دارم من و از خودش

نمی رونه ،عاشق کسی که وقتی می گم می خوامش تو دهنم نمی زنه،

عاشق کسی که هر لحظه در حاله عبادت کردنشم،عاشق کسی که یک

لحظه فراموشش نمی کنم ،کسی که هر وقت صداش می زنم می یاد

و به تک تک حرفام گوش می ده ،کسی که هستی و نیستیم

دستشه،کسی که بدون اون هیچیم،کسی که اگر دستام و رها کنه یک

لحظه نمی تونم روی پاهام وایسم ،کسی که یک لحظه به خودم اجازه نمی دم

بهش خیانت کنم و هیچ وقت بهم خیانت نمی کنه،کسی که می دونم اشکام

ارزش ریختن به خاطرش و داره ،کسی که بودنش باعث آرامش و نبودنش

برام معنی مرگ و می ده ،کسی که ازش می ترسم که نکنه گناهی کنم و

من و نبخشه،کسی که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم ،

آره من عاشق اونم

 

 نوشته شده در  88/01/16ساعت 1:26 توسط حمیدرضا

  

        درباره

سلام به همه ی دوستای گلم.امیدوارم از بازدید این وبلاگ حقیرانه لذت ببرید(حمیدرضا)

        منوي اصلي
       دوستان

الهه ناز
:: قالب ساز ::

        آرشيو موضوعي
        نامه هاي سوخته

فروردین 1388

        امکانات

 RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM
: